X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 01:57 ق.ظ
محمد اصفهانی ـ  قرار  است برای  شرکت در برنامه ای  با خسرو  شکیبایی  هنرمند  نامی  سینما  به  دانشگاه تبریز برویم صبح اول وقت من نیم ساعت زودتر از موعد در فرودگاه مهرآباد حاضر  می شوم تا مقدمات کار را فراهم کنم  ولی  نمیدانم  این  دلشوره  چرا  دست  از سرم  بر نمی دارد . زمان میگذرد  از او  خبری نیست به تلفن همراهش زنگ می زنم خاموش  است !  دلشوره بیشتر می شود...  سابقه ی خونسردی خسرو را دارم .     دل به دریا می زنم و تلفن منزل را می گیرم کسی جواب نمی دهد . یکساعت است که  منتطرم زمان باز هم می گذرد بلند گوی فرودگاه  و اعلام های مکررش اضطرابم را بیشتر  می کند دوباره شماره ی منزل آقای شکیبایی را می گیرم  این  بار گوشی را برمیدارد و  خواب آلوده با من سلام و علیک می کند . چیزی  به  زمان پرواز نمانده ؛ از  رسیدنش به  فرودگاه ناامید شده ام و این  ناامیدی  را ابراز می کنم ولی او میگوید :  نگران نباش الان  راه می افتم ! . . .      مسافران سوار هواپیما شده اند  و گیت ها  را هم بسته اند  و من با  چمدانم  کماکان  منتظر او هستم در حالیکه دستهایم یخ کرده است که ناگهان خسرو در کمال خونسردی  وارد سالن فرودگاه می شود و به من می گوید که اصلا نگران نباشم ؛ خودش می رود با  مدیران فرودگاه صحبت می کند . پرسنل ایران ایر  با دیدن  شکیبایی کلی ذوق زده شده  اند اما می گویند  هیچ کاری از  دستشان بر نمی آید  مگر آنکه : خود  خسرو  با  خلبان  هواپیما صحبت کند . باهم به اتاق دیسپیج می رویم و او پشت میز مخصوص مینشیند   سلام کاپیتان ! من شکیبایی هستم . . .   خلبان  با  شنیدن صدای او ابراز خوشحالی  می کند  ولی می گوید  که  الان در ابتدای باند  هستیم و  برگشتن  به  پارکینگ  خلاف  قوانین بین المللی ست .     من کاملا ناامید می شوم اما او هنوز خونسرد است ؛  به آرامی می گوید  : از ارومیه تا  تبریز چقدر راه است ؟   با همین سؤال کوتاه  تمام فرودگاه  را  زیر و رو می کنیم تا بلیت  پرواز  ارومیه را  که  ساعت  نه  صبح  انجام می شود  به  دست آوریم .  حالا در هواپیما  نشسته ایم و در این  فکر  هستیم  که  مسیر  دریایی بین ارومیه تا تبریز را چگونه طی  کنیم ؟      چشم تان روز بد نبیند !     یک صف  چند کیلومتری  از اتومبیل ها  و مردم  کنار اسکله  تشکیل شده و تازه دریا هم توفانی ست و کشتی به این زودی ها حرکت نخواهد کرد .  باز هم به اتفاق خسرو سراغ کاپیتان کشتی می رویم تا بلکه از این مخمصه نجات پیدا  کنیم . ساعت  سه  بعد از ظهر  است و  ما  روی  عرشه ی کشتی  در دریاچه ی ارومیه  هستیم . بی تجربگی در سفر دریایی باعث شده تا احتمال دریازدگی را فراموش کنیم .  به تمام این گرفتاری ها دستشویی را هم اضافه کنید . . .     ساعت شش بعد از ظهر در حالیکه هر دونفرمان حالت تهوع داریم به تبریز می رسیم و  باز  هم  دنبال دستشویی می گردیم  اما  ماشین پرشیایی که دنبالمان  فرستاده اند ؛  دستشویی ندارد !  فکر کنید که در خانه ی مردم را بزنیم و کمک بخواهیم ؛ البته حتما از  دیدن شکیبایی خوشحال می شوند اما آبرویمان می رود !      به هر ترتیب به سالن سمینار می رسیم ؛  دم  در  نزدیک  به  هزار  نفر از  دانشجو ها   منتظر رسیدن شکیبایی هستند . تصور کنید  که  ما  دو  نفر  قبل  از  ورود  به  سالن با  همراهی همان هزار نفر به دستشویی می رویم  ! این اتفاق جالب و با مزه را هیچ وقت  فراموش  نمی کنم  .  شاید  برای تان جالب  باشد که  بدانید  برادر  "خسرو شکیبایی"  ساکن تبریز است و ما یکی دو شبی را در منزلشان سپری کردیم ؛ یادش بخیر . . .