X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 02:51 ب.ظ

از این به بعد خاطرات وبلاگ‌»ویس‌های مختلف از خسرو و فیلم هاشو این جا بازنشر می‌کنیم!

***

گلپر ـ سال ۶۸ بود و من اون موقع ۱۶ سالم بود. کلاس دوم دبیرستان بودم و اون سالها در یکی از شهرستانهای نزدیک تهران زندگی می کردیم. خونواده ما یه خونواده سنتی بود که اینجور تفریحات خیلی توش باب نبود. اینکه مثلا بابای خونه دست زن و بچه رو بگیره و برن سینما وجود نداشت. بگذریم که بابا جون من شغلش طوری بود که همیشه از ما دور بود و وقتی هم میومد خونه..... اینقدر خسته و همیشه بیرون از خونه بود که دلش نمی خواست از خونه بره بیرون.

فیلم "هامون" تو تنها سینمای شهر اکران شده بود. من که نه هنرپیشه ها رو میشناختم نه کارگردانا و خلاصه اصلا تو این عوالم نبودم! کلا یه دختر یول و بیخودی بودم که فقط می دونستم کتاب چبه!!! بچه های مدرسه قرار گذاشتن که بعد از ظهر برن سینما. من هم با اونا قرار گذاشتم ولی جرات اینکه به خونه بگم دارم سینما میرم رو نداشتم!!!! بهانه آوردم که دارم میرم کتاب بخرم (تنها دلیلی که به من می خورد به واسطه اون از خونه بیام بیرون) و برای اولین بار من جلوی پرده جادویی سینما نشستم. فیلم بسیار زیبایی یود این فیلم هامون و من هنوزم که هنوزه سکانس ها و دیالوگ های بی نظیر این فیلم رو به یاد دارم. عشق دیوانه وار اون به زنش.... دوستی و ازدواج و بن بست ازدواجشون.... ژست های قشنگ زنه ... به خصوص تو سه کنج دیوار نشتن و کتاب خوندنش....قرار ملاقات هاشون تو کتابخونه. اونجایی که خسرو شکیبایی جلوی قاضی فریاد میشکه: این زن عشق منه حق منه طلاقش نمیدم!

خلاصه کیفور از فیلم برگشتم خونه حود ساعت ۶ بود. دیدم همه آماده بیرون رفتن هستن و منتظر من! وقتی رسیدم کلی فریاد اعتراض بلند شدکه تا حالا کجا بودی؟ دیرمون شد! پرسیدم چه خبره مگه قراره کجا بریم؟ و جواب سوال حیرت انگیز بود: میریم سینما فیلم هامون!!!!! و اینطوری شد که گلپر در یه روز دو بار فیلم هامون رو دید....